به نام الله .
نیم دونم چرا حال و حوصله هیچ کاری رو ندارم . ( البته در این لحظه ! )
فقط حس می کنم که این یکم آزادم و همین یه حس شیرینه ! برای اولین بار ( شاید ! ) آرزو کردم که کسی فعلا این حس شیرینی رو که شاید برای اولین بار دارم تجربه ش می کنم رو از من نگیره !
شایدم به خاطر بارون باشه ... راستی ! امروز عجب بارونی اومد! عین موش آب کشیده شده بودیم ! خیلی شدید و دوست داشتنی بود ! امروز تو قطار در تموم طول راه آرزو می کردم که بارون بباره و در تموم طول روز آرزوم مستجاب شده بود !

خواب عجیبی دیدم !اگه رو خیر بودنش مطمئن بشم ، حتما تعبیرش می کنم !فعلا که شک دارم ...
عجب ، دنیایی دارم من !
عجب !
پری.سا
به نام الله .
توی دنیایی که این روزا می بینم ،آدم هایی رو می بینم که حس می کنم لازمه که گاهی سرشون به سنگ بخوره !
و شاید این راهی باشه برای اینکه به خودشون بیان و آدم شن !و بفهمن که " خدایی هم اون بالا هست ! " که به داد دل آدم هایی شرمگینی که جز شرم و حیا کار دیگه ای از دست شون بر نمی آد ؛می رسه !
آره ! بد هم نیست ! این جور سنگ ها ، که به سر سخت این جور افراد ، گاهی بخوره ! آدما هایی که هر چقدر هم که مغرور باشن و تو همه این سال ها فقط تو کتاب ها خونده باشن که " چوب خدا صدا نداره ! " حالا با تموم این حرفا بگن : " آخ ! " و بعد صدای چوب خدا رو "بشنون" و تموم اعتقادات ناب نادرست شون زیر و رو شه !
آره ! چرا بد باشه ؟! این که این جور آدم ها ، میزان کره ی یه من ماست دستشون بیاد ! و چه معنی داره دلسوزی برای این جور آدم ها ؟!
آدم هایی که روزی که "جیک جیک مستون شون " بود ؛ آزارت دادن ،شکنجه روحی ت دادن ؛ لطف کردن و تو رو برای اولین بار در زندگیت با مفهوم واژه "تنفر" آشنا کردن ؛ عذاب ت دادن و اصلا به فکر "زمستون شون " نبودن !
یکه تازانه می تاختند و می تاختند و همون طور که گل های توی راه رو پرپر می کردن ،همه پل های پشت سر رو هم می شکستن و عاقبت می رسن به این چند کلمه روبرو که " دیگر این خود کرده را تدبیر نیست ! "
و عجب چرخی می زنه این گردونه ! (!)
که روزی همان او ، تو را به این جمله رسانده بود که " سبب منم که می شکنم ! " و حالا همان او اسیر تنهایی بس بزرگ تر و بیچاره تر از ،تنهایی آن روزهای تو است !
آره !چه اشکالی داره که روزی آدم ها ،تو چاهی که برای دیگران کنده اند ، بیفتن ؟!
نه !هیچ اشکالی نداره !
دل سوزاندن ، حالا ، عین بی رحمی یه !

این آدم ها ،برای بودن ، برای شدن ، به این سنگ ها نیاز دارن !
پ.ن : همیشه برام عجیب بوده که چرا وقتی کسی من رو کوچکترین آزاری ( از قصد ) می ده ،بدون اینکه من به فکر نفرین و انتقام و از این حرفا باشم ، روزی ، به همان شکل ، کمی بدتر ، به آن مبتلا می شود ! البته دیگه برام عجیب نیست !و این کارها رو از خدایم که می دانم " خیلی " دوستم دارد عادی می دانم ! عادی ! او داد من را از تموم کسانی که روزی دل من را آزار دادن ،می گیرد . بدون اینکه من ازش بخواهم !
و البته ، اگر این وسط خطایی از من مربوط به مردم _و نه خودش_ سر بزند ؛ او من را در لحظه عذاب می کند !
چیز خیلی خوبیه ! خصوصا الان که برام عادی شده و باور دارم که " کسی می بیند ! همه ی من را ! "
به نام الله .
تو این مدت که اینجا نبودم ، داشتم متن سفرنامه ی یه روزه م رو می نوشتم ، اما وسطاش خسته شدم و دستم از نوشتن درد گرفت و بی خیال ش شدم ... . گذاشتمش کنار با این کار ، یواش یواش فکر اینجا از سرم پرید . خصوصا که تولد اون وبلاگمون نزدیک بود و من باید یه فکر و برنامه ای براش جور می کردم . اما حالا چندان بدم نمی آد که اون سفرنامه رو تموم کنمش و اینجا بذارمش .
بگذریم .
از آخرین بارهایی که اینجا رو آپ کردم ، نوشته بودم که می خوام برم .
بله ! و همون طور که می دانستم ؛ رفتم !
رفتنم ساده تر از اون چیزی بود که فکرش رو می کردم ! با رفتن من ، تصمیم مبنی بر رفتن نفر آخر هم قطعی شد و درست در یک شب ،ما از هم فروپاشیدیم ! البته معلوم بود که همه چیز زیر سر اون شب نبود و این طناب ،به مرور زمان ؛آروم آروم پوسیده شده بود و ما فقط تنها کاری که کردیم این بود که کمی بیشتر چشمانمون رو باز کردیم تا با این طناب پوسیده تو چاه نریم ! آره ! طناب رو رها کردیم و هر کی رفت یه سویی !
شب قبل ش ماریا بهم چیزی گفت که تموم جانم رو آتش کشید و دلم واسه اون همه خاطرات ،اون همه با هم بودن هامون و اون همه خوشی هامون سوخت !گفت که : این دو نفر ببین چی کار کردن !که دارن همه رو از این دو تا اتاق فراری می دن !این دو تا اتاق همون اتاق هایی بودن که همه همیشه حسرتشون رو می خوردن و دوست داشتن که بیان توش و برای لحظه ای هم که شده غمشون رو فراموش کنن ! اما حالا ببین چی شده !همه رو "این دو" فراری دادن !
بیش از اندازه داشت راست می گفت ! داشتم فکر می کردم که چی می شد که همه چیز برمی گشت به زمان عقب ! چی می شد که باز برمی گشتیم به ترم اول ؟! اگه یه بار دیگه خدا به ما فرصت می داد که دوباره این روزها رو زندگی کنیم ،من خودم به تنهایی هرگز نمی ذاشتم که 301 ، 105 بشه ! هر گز نمی ذاشتم که دوستان م لحظه ای به بیرون از این جو گرم و صمیمی و دوست داشتنی و حسرت برانگیز ، خو بگیرند و لحظه ای رو بدون هم طی کنند ! هرگز اجازه نمی دادم که هیچ 302 ای پاش رو تو اتاق ما بذاره !هرگز نمی ذاشتم ... آه ! خدایا ! حتی اینجا هم نمی شه همه حرفا رو زد !حتی اینجا که تنهای تنهام !
کاش !
نمی دونم ! اما همه چیز یهو ،یه دفعه خراب شد ! همه چیز یهو ،یه باره به هم ریخت !
آنا رو یه پسر از ما گرفت ! فرگل رو یه پسر از ما گرفت ! و مریم رو یه 302 ای از ما گرفت ! (شاید هم ما رو از مریم گرفت ! ) وای خدایا از همشون بدم می آد ! از اون پسرهایی که دوستانم رو از ما گرفتن و روابطی که مریم رو به کل زیر و رو کرد !
وای خدایا !
اگه زمان به عقب بر می گشت چه ها که نمی کردم ! چه ها که نمی کردیم !اما دیگه الان خیلی دیره !

بگذرم !
می خوام از آشناهای جدیدم بنویسم !
نفر اول ؛ اولین نفری یه که من باهاش آشنا شدم . یه دختر چاق و تقریبا قد کوتاه ، چادری ، معتاد به چت ! ( همینش خیلی بچگانه است و ترحم برانگیز ! ) ، اهل گوش دادن به موزیک ، مهربون ، دارای شخصیت نمایشی و گاهی تظاهرانه ! تموم سعی ش اینه که شیرین و خوش صحبت باشه و با تموم سعی ای که می کنه ، خیلی هم بد نیست .
نفر دوم ؛ شخصیت مستقل ، خودکامه ،مهربون ، روحیه جدی آمیخته با شوخی ، در معرض ازدواج و یکی از معدود آدم هایی یه "خودشون " هستن و من دیدم .
نفر سوم : زیاد تو اتاق نیست ، به نظر می رسه که در اغلب اوقات ناراحته و از چیزی رنج می بره و یا مثلا کمبودی رو حس می کنه ! و خیلی تو خودشه و زیاد به کار کسی کار نداره .
خب ! همین !اینا همه اون چیزایی بودن که من تو این یکی دو روزه از این ها فهمیدم ! من هم خیلی سعی می کردم که اونا زودی من رو بشناسن و به عبارتی راه سه ترمه دوستانم رو تو یه شب طی بکنن ! که پریا کار من رو راحت کرد ! می خواست طالع بینی ماه ها رو بخونه ، که من سریع از فرصت استفاده کردم و گفتم که می شه واسه خرداد رو هم بخونی ؟! و اون هم شروع کرد به بلند بلند خوندن ! ( من اولش به این طالع بینی ها اعتقاد نداشتم اما چند سال پیش وقتی دیدم که هر خصوصیتی که اون تو نوشته ،دقیقا همش تو من و هر دختر خردادی دیگه ای که دیدم صدق می کنه و این در مورد نفرات دیگه و ماه های دیگه هم صدق می کنه ، به این نتیجه رسیدم که راسته ! واسه همین گفتم که واسه خرداد رو بخونه ،تا از این طریق اونا سریع تر با خصوصیت من آشنا بشن ! ) فقط اولاش گفتم : این دقیقا داره من رو توصیف می کنه ها ! و بعد رفتم بالا تو تختم و هندز فری رو گذاشتم تو گوشم و آهنگ گوش دادم ! ( خب ! حداقل ش اینه که من دیگه خودم رو که خوب می شناسم !!!)
بگذریم !
خسته شدم !
فعلا همین !
